این ماجرا واقعیه راویه داستان گفته اسمشو نگم

شب بود و همه خواب بودن دستامو گذاشتم زیر سرم و داشتم به سقف نگاه
میکردم چشامو اروم بستم یهو یه صحنه ی جالب توی نظرم اومد صحنه ی مچ اندازی فرشته ی بد با فرشته ی خوب ، که من بهشون میگم فرشته و شیطون.

یهو بنظرم اومد که یه ندایی بهم گفت اینا نیروشون یه اندازس به هرکدوم کمک کنی اون برنده میشه منم فوری دست دراز کردم که به فرشته کمک کنم اما یهو شیطون کلی چیزای قشنگ قشنگ که میخواستم همیشه تو زندگیم داشته باشم نشونم داد خیلی واضح بود خیلی هم خواستنی بود دلم خواست دست دراز کنم یکیشو بگیرم ببینم واقعیه یا نه که یهو سرمو تکون دادم تا از اون حال و هوا بیام بیرون. یهو فاصله ام با فرشته و شیطون زیاد شد

بخودم گفتم نه بیخیال این شیطون هرچقدرم که چیزای خوب داشته باشه با این حال فرشته سفیده مامانم همیشه میگفت فرشته ها سفیدن و خوبن داشتم سمت فرشته دست دراز میکردم که یهو احساس کردم کورشدم و هیچ جایی رو نمیبینم با خودم گفتم اشکال نداره  فرشته ها همیشه بوی خوب میدن بو کردم و سمت بو رفتم باز دوباره احساس کردم دیگه بویی احساس نمیکنم اینبارم گفتم اشکال نداره به صداها گوش میدم مامان همیشه میگفت فرشته ها صداشون شبیه قران خوندنه اما ناگهان احساس کردم کر هم شدم دیگه هیچی نمیشنیدم باشه اشکالی نداره حتما اگه دست دراز کنم میتونم دستای گرم فرشته رو احساس کنم

چقدر خوب بود دستم احساس گرما کرد خوشحال شدم که میتونستم گرمای دست
فرشته رو احساس کنم کم کم داشتم مطمئن میشدم که توی اون مسابقه فرشته برده و من تونسته بودم کمک کنم فرشته ببره. اما یهو احساس کردم دستم داره داغ میشه یا داره میسوزه یا داره خسته میشه یه همچین احساسی که یهو خنده ی قهقه واره شیطون رو شنیدم ناخوداگاه دستمو کشیدم سمت خودم اما فایده نداشت دیگه. مامانم همیشه میگفت اگه به فرشته ها کمک کنیم صواب کردیم اگه به شیطون کمک کنیم گناه کردیم

تازه متوجه شدم که چه گناه بزرگی کردم {ایکاش فرشته رو صدا زده بودم بلکه اون دست منو میگرفت حالاکه من نتونسته بودم دستشو بگیرم. ایکاش وقتی چشام و
دماغمو گوشم ازکارافتادن از نیروی زبونم که همیشه ی خدا کار میکنه کمک میگرفتم
ایکاش...} دستم خیس شده بود داغ کرده بودم و خیس عرق شده بودم با تمام وجودم
خواستم داد بزنم که یهو از خواب پریدم و قیافه ی شیطون یادم مونده بود که میخندید
و فرشته که ناراحت از دست من داشت منو ترک میکرد.

همون موقع مامانم که واسه سحری بیدار شده بود بالای سرم بود یه نگاهی
پر از خجالت بهم کرد منم نگاهمو ازش دزدیدم اشک تو چشام بود که مامانم گفت اشکال نداره برو دوش بگیر و غسل کن داشتم از خجالت اب میشدم اما تا وقت بود باید غسل میکردم

این اولین باری بود که اینجوری شیطون گولم میزد اره اعتراف میکنم که حس خوبی بود اما شرمندگیش خیلی بیشتر از خوبیش بود. داشتم سر نماز اشک میریختم و از همه خجالت میکشیدم حالم خوب نبود مامانم نگران شده بود هیچی نمیتونستم بگم دلم
نمیخواست هیشکی نگام  کنه

این ماجرا مال چهار سال پیش بود

اما چندوقته پیش

دوستم زنگ زد و گفت که حالش خوب نیست گفتم نکن این کارو گفت فیزیک
بدنم نیاز داره گفتم ماه مبارکه شبه قدره بیخیال توروخدا خودتو سرگرم کن دوش اب
سرد بگیر بیخیال شو توروخدا گفت دلم میخواد اما نمیشه و بعد گوشی رو قطع کرد

توی این چندوقت با خیلی از دوستام که راحت بودم تماس گرفتم و پرسیدم
ایا اونام این حالت براشون پیش اومده تا حالا یا نه؟!!

واقعا متاسفم برای خودم برای جامعه م نمیدونم اشکال کجای کاره اما
بعداز کلی تحقیقاتی که کردم فهمیدم 85 درصد جوونا به این بیماری مبتلا هستن واقعا
اسفناکه دلم به حال خودم سوخت به حال دوستامم سوخت برای بعضیها انقدر این گناه عادیه که انگار نه انگار گناهه برای بعضی ها این گناه گناهه اما خدا بخشندس برای بعضیها این گناه بزرگیه ایشالا خدا ببخشه همه رو  و برای بعضیها ادم که نباید گناه خودشو به کسی بگه اینم خودش یه گناه دیگه میشه که (یعنی پنهانی باشه اشکال نداره!!!)

خدایا ما به کجا داریم میریم

یکی میگفت خب توبه کن توی این چند سال چند بار توبه کرده باشم خوبه؟!
چند بار قول داده باشم خوبه؟! چند بار عهد بسته باشم خوبه؟! {توبه ی واقعی یعنی
توبه نصوح مقدس مال ما نیست انگار اخه اون مرد بود اختیار زندگیش دست خودش بود که بره تو کوه و مشغول دعا شه بابا اون که قدیمیه اصلا از کجا معلوم راست باشه این
داستان و خلاصه کلی حرف و حکایت دیگه ...}

قضیه جدیه چهار سال از اون خواب که چه عرض  کنم از اون کابوس میگذره و من همچنان به دنبال راه حلم ازدواج که نمیشه کرد شرایطش نیست صیغه که عرف نیست ورزش هم زیاد میکنم کار هم زیاد میکنم که خسته شم روزه هم میگیرم هروقت بتونم، تمام عکسای ناجورو حواشیه این ماجرا رو هم ریختم دور ولی با این حال من هنوز از اون خوابا میبینم و هنوز
شیطون میخنده بهم ...