چند یادگاری از یه دوست ...

من از اشکی که میریزد ز چشم یار میترسم

از ان روزی که محبوبم شود بیمار میترسم

همه ماندیم در جهلی شبیه عهد دقیانوس

من از خوابیدن منجی درون غار میترسم

همه گویند این جمعه بیااما درنگی کن

از اینکه باز عاشورا شود تکرار میترسم

 

زخمی عمیق دردلم است روزگار بی رحم نمک میپاشد و من پیچ و تاب میخورم و همگان گمان میکنند که من مستم و میرقصم...

 

کاش میشد زندگی راهم عوض کرد مثل چایی وقتی که سرد میشود...

 

کجاست دلبری که دلم را ربوده است ؟کجاست شاعری که غزل ها سروده است؟

 

دلی دارم که هرگز نیست ارام شبیه مرغ سرگردان بی بام

اگر از دام، مرغان میگریزند من ان مرغم که میگردم پی دام

 

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم * به صورت تو نگاری نه دیدم و نه شنیدم

 

یاعلی التماس دعا دوستان

/ 1 نظر / 6 بازدید
محمد رضا بیخیال

سلام بابا یادگار نگه دار حالا کی هست این بابایی که انقدر خاطرشو میخواستی و رفته کلک تو ام ای بلا به مام یه سری بزن راستی با امتحانا چی کار کردی کوچولو؟ تموم شد بلاخره؟ [خنده] این ورام بیا