عاشق

یکی بود یکی نبود!

عاشقش بودم
عاشقم نبود

وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود

حالا می فهمم که چرا
اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود!

یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی
ماست.

همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...

برایم مبهم است که چرا
در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید
دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود،
دیگری هم بود ... همه با هم بودند.

و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی،
یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته
به نبودن دیگریست.

انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز
ما.

و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی
برای زیستن.

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر
"بودن یکی و نبودن دیگری" !!!

/ 2 نظر / 6 بازدید
نويد

سلام اين نظر به صورت اتوماتيک براي وبلاگ هاي بروز شده پرشين بلاگ ارسال شده است . اگر شما هم ميخواهيد نظر خود را به صورت کاملا اتوماتيک و با سرعت بسيار بالا در وبلاگ هاي بروز شده پرشين بلاگ به ثبت برسانيد يک سر به سايت ما بزنيد

عاشق کوهستان

سلام عزیز[گل][دست] عشق آن نیست که یک دل به 100 یار دهی عشق آن است که 100 دل به یک یار دهی ....... هنر شمشیر آن است که یکی رو 2 تا میکنه ، بنازم به هنر عشق ؛ که 2 تا رو یکی میکنه ........